باشه!ولی تو بگو چی کار کنم؟!
می خواست تنها عاشقش باشد ....فریاد زد.....
خدا نفهمید!
خدا بزرگ بود....می خواست عاشقی کند.....
آدم را آفرید
سالها پیش آدم خدا را از یاد برد
آدم عاشق شیطان شد...
این وسطها خدا تنها ماند![]()
این جریان بر میگرده به ۱۱ سال پیش.منو اون عاشق کوه رفتن بودیم.یه روز تو کوه همینطور که از بغلم با شادی دوید و رد شد جلوم وایساد و گفت اگه من بخوام ازدواج کنم و از اینجا برم تو چیکار میکنی؟
اونروز حرفشو باور نکردم و هنوز هم باورم نمیشه که ۱۰ سال که منو تنها گذاشته و رفته.فکر نمیکنم کسی بتونه این حس رو درک کنه.چون به ندرت این اتفاق واسه کسی میفته.حتی مرور این خاطره ها هم برام دردناکه.آخه اگه شما هم مثل من از روزی که چشم باز می کردین یک نگاه آشنا داشتین که همه جا همراهتون بود و موقع ناراحتی گوش شنوای درداتون مثل من از دوریش حتی بعد از ۱۰ سال زجر می کشیدین.
من در واقع فدای غرورم شدم غروری که بهم اجازه نداد تا بگم نرو....و حالا من با این غرور تنها موندم!هنوز کسی تو دنیا پیدا نشده که گوشه ای ازین تنهایی رو بتونه پر کنه.
بعضی وقتا ارزو می کنم کاش زمان به عقب بر میگشت:به اون روزی که پدرم بهم گفت تو اگه راضی نباشی نمیزارم بره.و اون موقع فریاد می زدم نزارین بره.اما اون روز انگار لال بودم و نزار بره تو گلوم شکست و باقی موند تا ابد.
ما بهترین روزامونو با هم بودیم و بزرگ شدیم اما مهمترین قسمت زندگیمون که تازه شناخت دنیا و اطراف رو می خواستیم تجربه کنیم از هم دور موندیم.کی میتونه حتی به سئولات دل خودش جواب نده.حتی ندونه چرا گذاشت محبوبش بره و با این کار عمری رو با حسرت سپری کنه. میگن آدما قدر چیزایی که دارنو نمیدونن.راست میگن! اما من دلم می خواد توی کوه داد بزنم تا صدام انعکاس پیدا کنه : آآآآآآآآآآآی ی ی ی دو قلوها!قدر با هم بودنتونو بدونین ........................................................